آخرین پست ها

اصطلاحات فارسی انگیسی 2001

مست شدن (مست کردن)

To get drunk

سرمست از موفقیت بود

He was drunk with success

مست خراب (مست لایعقل)

Dead / blind drunk. As drunk as a lord

مست باده غرور

Intoxicated with pride

مست بازی درآوردن

To play the drunk. To start a drunkent row

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

فروش ویژه